در سال ۱۶۹۴ پسری در پاريس فرانسه به دنيا آمد که ذهن بش را
تکان داد. نام حقيقی او فرانسوا ماری آروئه بود.
پدر او صاحب دفترخانه اسناد رسمی بود . می شود گفت هوش و
تند خلقی را از پدر و سبکی و حاضر جوابی را از مادر که تقريبآ از طبقه
اشراف بود به ارث برده بود.
مادرش پس از تولد وی فوت کرد و خود او نيز بسيار نحيف و لاغر بود و
تا آخر عمر اين جسم نحيف با روح بزرگ وی سازگار نبود و در جنگ بود.
نينون دولانکلو زن معروفه ای بود که در همان شهر کوچک که خانواده
آروئه پس از تولد فرانسوا به آن آمده بودند می زيست ؛ وی از پيشانی
فرانسوا علائم بزرگی از نبوغ را برخواند و وصيت کرد بعد از مرگ او دو
هزار فرانک برای خريد کتاب به فرانسوا بدهند.
معلومات و اطلاعات اوليه فرانسوا از همين کتاب ها و ار يک کشيش
عياش سرچشمه گرفت. اين کشيش در مان حال که دعا و نماز را به
وی ياد داد ، راه شک و ترديد را نيز آموخت. معلمان بعدی او ژزوئيت ها
بودند که وسيله تشکيک در عقايد را در دسترس او گذاشتند ، يعنی
راه جدل را به وی آموختند ـ هنر اثبات همه چيز و اعتقاد نداشتن
به هيچ چـــــــــــــــــــــيز.
فرانسوا در استدلال مهارت يافت و هنگامی که کودکان در کوچه بازی
می کردند او با علما در الاهيات بحث می کرد.
او فقط جوان ساکت و اهل مطالعه نبود ، تا نيمه شب در خانه ديگران
به سر می برد . شب ها در بيرون با عياشان شهر به سر می برد و از
دستور ها و قوانين سر پيچی می کرد . پدرش به تنگ آمده و او را به
شهر کان پيش يکی از خويشان خود فرستاد و تاکيد کرد نبايد او را آزاد
بگذارند . ولی مراقب او تحت تاثير هوش و حضور ذهن او قرار گرفت و او
را به حال خود گذاشت. پس از حبس نوبت تبعيد رسيد. پدر او وی را با
سفير فرانسه به شهر لاهه فرستاد و تقاضا کرد به شدت مراقب اين
جوان خيره سر باشند ؛ ولی فرانسوا ناگهان دچار عشق دختری جوانی
به نام پمپت گرديد و در خفا دائمآ با او ملاقات می کرد و نامه های
عاشقانه می نوشت که همه به اين جمله ختم می گرديد :
( من محققآ هميشه تو را دوست خواهم داشت. )
قضيه کشف شد و او را به خانه خود فرستادند. پمپت هفته ها از خاطر
او محو نمی شد.
در بيست و يک سالگی در ۱۷۱۵ به پاريس رفت. لوئی چهاردهم وفات
يافته بود و نايب و السلطنه حکومت می کرد. در اين زمان فسق و فجور
بسيار بود. در اين زمان فرانسوا به عنوان يک جوان باهوش و لاقيد شهرت
يافته بود. هنگامی که نايب السلطنه برای صرفه جويی نيمی از اسبهايی
را که اسطبلهای سلطنتی را پر کرده بودند به فروش رسانيد ، فرانسوا
خاطر نشان اسخت که بهتر آن بود که نيمی از خرانی را که دربار را پر
کرده اند از خدمت معاف دارند. اين وضع تا آنجا ادامه داشت که هر چيزی
را به وی نسبت دادند حتی دو شعر که در وصف نايب السلطنه بود که وی
می می خواهد خود پادشاه شود. نايب السلطنه به خشم در آمد و روزی
که او را در پارک ملاقت کرد گفت : آقای آراوئه ، من شرط می بندم که
تو را به جايی بفرستم که تا کنون نديده ای.
کجاست...!!!؟
درون باستيل !!!!
آروئه روز بعد ، ۱۶ آوريل ۱۷۱۷ درون باستيل را ديد.
هنگامی که در باستيل بود ، به علت نامعلومی نام مستعار ولتر را برگزيد.
تقريبآ با يک جهش از زندان به صحنه نمايش رفت. نمايشنامه حزن انگيز
او به نام ( اودیپ ) در ۱۷۱۸ به معرض نمايش گذارده شد و گوی سبقت
را از همه نمايشها ربود ، زيرا چهل و شنج روز متوالی نمايش داده شد.
پدر پير او آمد تا وی را سرزنش کند و برای و برای ديدن نمايش در لژی
جاگرفت و در هر نکته و لطيفه ای برای آنکه شادی خود را پنهان کند
ميگفت : آی ناقلا ! آی ناقلا
هنگامی که فونتنل شاعر ولتر را ملاقات کرد ، با انتقادی آميخته به تحسين
چنين گفت : اين خيلی بهتر از يک تراژدی بود ، ولتر با تبسم جواب داد ، من
بايد دوباره اشعار روستايی و شبانی را بخوانم . اين جوان اهل مراعات ادب
و احترام نبود. مگر اين بيت گستاخانه را در نمايشنامه خود نگنجانده :
حسن ظن عامه در حق کشيشان بيخود است
علم اينها بر اساس جهل و نادانی ماســـــــــت
( قسمت ۴ ، پرده ۱ )
جز به خود يا جز به آنچه ديده ای باور مکـن
منبر و معبود و الهامی جر اين در کار نيست
( قسمت ۲ ، پرده ۵ )
ولتر از اين مايشنامه چهار هزار فرانک نفع برد و آن را ذخيره کرد. در طی
ضيافتی که در قصر دوک دو سولی بر پا بود ، ولتر چند دقيقه ای رشته
کلام را به دست گرفت و با فصاحت و زيبايی داد سخن داد. شواليه دون روآن
با صدای بلند پرسيد : اين جوان که اينقدر بلند حرف ميزند کيست...!؟
ولتر فورآ پاسخ داد : عاليجنابا ! کسی است که لقب بزرگی ندارد ولی خود
او موجب بزرگی و عظمت نامش شده است.
در آن وقت جواب گفتن به شواليه بی ادبی بود و جوابی که جواب نداشته
باشد توهين محسوب ميشد.
به همين دليل او باز مفتخر شد که در درون باستيل به سر برد و سپس
به انگلستان تبعيد شد ( ۱۷۲۶ ـ ۲۹ ) .
او از زبان انگليسی متنفر بود ولی در طول يک سال اين زبان را در حد
اديبان آنجا مسلط شد. آنچه مايه تعجب او شد اين بود که نويسندگانی
از قبيل بالينگبروک و پوپ و اديسن و سويفت ، آنچه می خواستند
می توانستند آزادانه بنويسند : آنجا مردمی می زيستند که از خود عقيده
و رای داشتند ؛ قومی بودند که مذهب خود را از نو بنا کردند و شاه خود
را کشتند و شاه ديگری به جای او نشاندند و پرلمنی درست کردند که
از تمام فرمانروايان اروپا قويتر بود. آنجا زندان باستیل نبود و نامه های سر
به مهر که نزديکان شاه و درباريان بيکاره می توانستند به وسيله آن
دشمنان بی لقب و به عنوان خود را بی جهت و بدون محاکمه به زندان
بفرستند ، وجود نداشت. آنجا سی مذهب مختلف وجود داشت ولی
کشيشی در کار نبود. دليرترين اين مذاهب کويکرها بودند که با رفتار مسيح وار
خود تمام عالم مسحيت را به تعجا انداخته بودند.
همچنين در انگلستان آن زمان فعاليت علمی و معنوی شديدی در کار بود.
هنوز نام بيکن بر سر زبانها بود و روش استقرايی او در همه جا حکومت ميکرد.
هابز روح تشکيک رنسانس را با روح عملی استاد خويش در هم آميخته و
مذهب مادی کامل و مطلقی درست کرده بود ، همچنانکه در فرانسه با يک
مغالطه به او افتخار شهادت دادند. لاک شاهکاری در باب تحليل روانشناسی
به نام تحقيق درباره انسان تاليف کرد که در آن هيچگونه فرضيه مابعد طبيعی
در آن وجود نداشت. وی در مورد انگلشتان بسيار نوشت.
آنچه را که از ادب و علم و فلسفه گرفته بود در نامه هايی درباره مردم
انگليس درج کرد که نسخه خطی آن در ميان دوستانش دست به دست
می گشت ؛ او جرآت نکرد که آن را به چاپ رساند زيرا چنان از ( البيون غدار )
تمجيد کرده بود که از مذاق بازرس سلطنتی بالاتر بود و ممکن بود که دوباره
باعث زحمت او بشود. در اين نامه ها آزادی سياسی استقلال فکری
انگليسها با استباد و بردگی فرانسويها مقايسه شده بود ؛ در اين نامه ها
اشراف بيکاره و کشيشان عشريه بگير فرانسه مورد حمله و سرزنش قرار
گرفته بودند زيرا در جواب هر سئوال و تشکيک ، مردم را به زندان باستيل
می فرستادند؛ اين نامه ها طبقه متوسط را تحريک ميکرد که مقام حقيقی
خود را در دولت به دست آورد ، همچنانکه در انگلستان به دست آورد.
اين نامه ها بدون علم به انقلاب و بدون ميل به آن ، نخستين بانگ آمادگی
برای انقلاب بود.
بازگشت وی به پاريس همانا و دردسر همانا.....!!!!!؟
در اين زمان يک ناشر نابکار دست نوشته های ولتر درباره انگليس را به چاپ
رساند....!!!!
ولتر فهميد که دوباره بايد راه باستيل را در پيش بگيرد ؛ مانند يک فيلسوف
خوب فرار را بر قرار ترجيح داد و از فرصت استفاده کرد و با زن ديگری راه گريز
را د پيش گرفت.
خانم مارکيز دو شاتله بيست و هشت ساله بود ولی دريغا که ولتر چهل سال
داشت. اين خانم زن متشخصی بود ، رياضيات را در پيش موپرتويی باسطوت
و کلرو ياد گرفته بود ؛ کتاب اصول تاليف نيوتن را ترجمه کرده بود و حواشی
عالمانه به آن اضافه کرده بود ؛ در جايزه ای که آکادکی فرانسه برای تحقيق
در فيزيک آتش به مسابقه گذاشته بودند از ولتر مقام بهتری به دست آورده بود.
خلاصه از زنانی بود که از هوس بازيهای زنانه به دور بودند. ولی مارکی شوهر او
کند و نچسب و در عوض ولتر بسيار جالب و دلپذير بود و عقيده خانم درباره
ولتر اين بود که ( مخلوقی است که از هر جهت دوست داشتنی است ) و
( بهترين زينت فرانسه است ) .
ولتر عشق او را با تحسين اعجاب فراوان پاسخ داد و در حق او چنين گفت :
( مردی بزرگ است که تنها نقص او زن بودن است. )
ولتر از ملاقات اين زن و زنان با استعداد ديگری که در آن زمان در فرانسه
وجود داشتند به اين نتيجه رسيد که زن و مرد از حيث قوای دماغی برابرند.
اوقات آنها در کاخ سيره به لهو و لعب نگذشت ، بلکه هر روز با بحث و تتبع
سپری می شد.
در اين هنگام وی شروع به نوشتن داستانهای دلپذير خويش از قبيل ( زاديگ )
( ساده دل ) ( خرد و کلان ) ( معصوم ) ( دنيا بدانسان که ميگذرد ) و غيره کرد.
اين داستان ها روح ولتر را بيشتر و بهتر از کتب ديگر او نشان می دهند.
اينها داستان نيستند بلکه قصه های مطايبه آميز از گول زنان و دغلبازان
هستند که قهرمانان آن آرا و عقايدند نه اشخاص ، و دغلبازان آن خرافات
، و حوادث آن افکار و انديشه ها هستند.
معصوم داستان يک بومی آمريکايی است که به فرانسه می آيد و با خواندن
متاب انجيل سخت مجذوب دين مسيحيت می شود و بدان می گرايد و در سير
اين دين گرايی متوجه می شود که بين دين مسيحيت و دين کليسا تناقضات
بسيار زيادی وجود دارد.
خرد و کلان تقليدی از سويفت است ولی شايد از نظر تصور جهان و تخيلات
گياه شناختی از آن غنيتر است.
داستان زاديگ قصه زندگی فيلسوفی بود از مردم بابل به قدر امکان و طاقت
بشری باهوش و خردمند بود. از علم مابعد الطبيعه از آنچه در طی قرون و
اعصار معلوم شده بود با خبر بود يعنی مقدار بسيار ناچيز يا اصلآ هيچ چيز.
و شب های کاخ سيره اين چنين گذشت......
در سال ۱۷۳۶ مکاتبات فردريک با ولتر که در آن زمان شاهزاده بود آغاز شد.
نامه اول وی انگار که می خواهد برای پادشاهی نامه بنويسد بود. فردريک
روشن فکر بود و نسخه ای از رساله خود را که در رد آرای ماکياولی نوشته
بود پيش ولتر فرستاد. در اين رساله شاهزاده با سخنان نغز و دلپذير از
ناروايی جنگ و ستيزه سخن رانده بود و نوشته بود که وظيفه يک پادشاه
حفظ صلح و دوری از جنگ است. با خواندن اين نامه ولتر از شادی گريه کرد.
چند ماه بعد فردريک به تخت نشست و ه سيلزی حمله برد و در طی يک
نسل اروپا را غرق خون ساخت.
اما ولتر از هم به پاريس بازگشت و عضو آکادمی فرانسه شد.
بعد از پانزده سال عشق به مادام شاتله ، مادام دچار عشق جوان زيبايی به
نام مارکی دوسن لانبر شد !
ولتر گفت : من جای ريشليو را گرفتم و سن لانبر مرا بيرون ميکند ! کار دنيا
به همين منوال است ؛ هر ميخی ميخ ديگر را بيرون می راند.
شعر زيبايی در حق ميخ سوم سروده بود :
ای نوجوان برای تو گلها شکفته است گلبرگها از آن تو خار بهر ما
در سال ۱۷۴۹ مادام شاتله بر اثر درد وضع حمل درگذشت. اين از خصوصيات
آن عصر بود که شوهر او ولتر و سن لانبر هر سه در بستر مرگ او با هم
ملاقات کردند بدون آنکه کوچکترين اعتراضی به عمل آيد و در حقيقت اين
فقدان مشترک مايه دوستی آنها گرديد.
ولتر خواست تا با کار درد خود را تسلی بخشد ؛ مدتی خود را به تاليف کتاب
( عصر لويی چهاردهم ) مشغول ساخت. ولی آنچه او را در حقيقت تسلی
داد دعوت مجدد فردريک بود که او را به پوتسدام دعوت کرده بود. اين دعوت
با ۳۰۰۰ فرانک خرج سفر همراه بود و نمی شد مقاومت کرد. ولتر در ۱۷۵۰
راه برلين را در پيش گرفت.
ولتر در اوج خوشحالی از اينکه پادشاهی از او حمايت ميکند در مهمانی های
فردريک شرکت ميکرد و تنها او بود که جرات داشت جواب پادشاه را بدهد.
در آخر شجاعت بيش از حد ولتر کار خود را کرد و باعث غضب پادشاه فردريک
کبير شد و اين ماجرا ولتر را باز هم فراری ساخت.
در راه برگشت به وطن فهميد که او را تبعيد کرده اند. در ۱۷۵۴ در ياس و
نا اميدی به دنبال قبر مطبوعی می گشت. در آخر مزرعه ای به نام له ديس را
خريداری کرد.
در غروب عمر او بزرگترين و عاليترين آثار وی بوجود آمد.
چرا مجددآ تبعيد شد...!؟
برای اينکه در برلن بلند پرواز ترين و پر حجم ترين و برجسته ترين و جسورانه ترين
آثار خود را به چاپ رسانده بود. اين کتاب عنوان دور و درازی داشت :
( نظری به طبايع و اخلاق و آداب و روحيات اقوام و وقايع عمده تاريخ از عهد
شارلمانی تا زمان لويی سیزدهم )
آغاز تاليف اين کتاب در سيره بود و آن را می خواست برای مادام دوشاتله
بنويسد ، زيرا اين زن از تاريه بيزار بود.
اين زن می گفت که : تاريخ تقويم پارينه ای است که به کار نيايد ؛ برای من
که يک زن فرانسوی هستم چه اثری دارد که بدانم ( اگيل ) در سوئد جانشين
( هاکوين ) شد يا عثمان جد سلاطين عثمانی پسر طغرل بوده است...!؟
من از مطالعه آنچه به منزله بار گرانی بر ذهن است و آنرا روشنايی و صيقل
نمی بخشد صرف نظر ميکنم.
ولی او اين نويد را به مادام شاتله داد که به تاريخ راهی نو نشان دهد و حکمت
و فلسفه را در آن بکار برد و کوشش کند تا در زير امواج حوادث سياسی تاريخ
فکر بشر را تدوين و ترسيم نمايد. او می گفت : ( فقط فلاسفه بايد تاريخ
بنويسند. ) ( در ميان تمام اقوام تاريخ از صورت حقيقی خارج شده است و به
شکل افسانه در آمده است تا آنگاه که فلسفه بيايد و شخص را روشن کند؛
هنگامی که فلسفه به اعماق مظلم تاريخ قدم می نهد، ميبيند که فکر بشر
در طی قرون به قدری در زير توده اشتباهات کور و تاريک گشته است که روشن
ساختن آن و دور زدن پرده های ابهام بسی مشکل است؛ در اينجاست که
می بينيد برای اثبات دروغ ها بناها و وقايع و تشريفات فراوان ساخته شده است.)
از اينجا نتيجه ميگيريد که : ( تاريخ يک رشته تردستی و طراری است که ما به
سر مردگان می آوريم.) ؛ ما گذشته بر طبق آمالی که برای آينده داريم
می سازيم و در نتيجه ( تاريخ ثابت ميکند که همه چيز را از راه تاريخ می توان
ثابت کرد. )
تصميم گرفته بود که در تاريخ چندان به پادشاهان اهمييت ندهد بلکه به جنبشها
و نيروها و توده هاتکيه نمايد؛ اقوام و ممالک بخصوص را در نظر نياورد بلکه تمام
نوع بش را مد نظر قرار دهد، به جنگها نپردازد بلکه گامهای فکری بشر را شرح
دهد. ( جنگ ها و فتنه ها کوچکترين قسمت اين نقشه را تشکيل می دهند.
سپاهيان و افواج قالب يا مغلوب، بلاد تسخير شده يا از دست رفته امری است
که در هر تاريخی مشترک است.) اگر در هر قرنی ( پيشرفت هنر و فکر را کنار
بگذاريد، چيز مهمی برای جلب دقت آيندگان پيدا نخواهيد کرد.) ( من آرزومندم
که به سرگذشت جنگ ها نپردازم بلکه سرگذشت اجتماع را بنويسم؛ می خواهم
می خواهم تحقيق کنم که زندگی مردم در درون خانواده ها چگونه بوده است و
هنر هايی که مشترکآ پيش برده اند چه بوده است.... هدف من تاريخ فکر بشر
است نه تفصيلات بيهوده وقايع؛ به تاريخ اشراف و اعيان نيز نخواهم پرداخت...؛
می هواهم بدانم که مردم چگونه از توحش به تمدن رسيدند.)
بدين ترتيب او نخستين فلسفه تاريخ را بوجود آورد.
ولی چرا بزرگترين کتاب او موجب تبعيدش شد....!؟ برای آنکه با گفتن حقيقت
به همه تاخته بود. مخصوصآ کشيشان را به خشم آورد زيرا نظريه ای اظهار کرده
بود که بعد گيبن آنرا تکميل کرد. به موجب اين نظر غلبه سريع مسيحيت بر بت
پرستی قدرت روم را از هم پاشيد و آنرا طعمه حمله و تاخت و تاز وحشيان
ساخت. آنچه بيشتر کشيشان را خشمگين ساخته بود اين بود که ولتر به يهوديت
و مسيسحيت اهمييت کمتری قائل شدو از چين و هند و ايران و عقايد مردم
آن ممالک چنان به بی طرفی ياد کرد که گويی يک تن ساکن مريخ درباره اهل
زمين گفتگو ميکند؛ در اين منظر جديد دنيای نو و مسيعی کشف ميشود؛ تمام
اصول و عقايد صلابت خود را در نسبيت از دست ميدهند، شرق پهناور جای خود
در تاريخ به نسبت عظمت خاکش باز ميکند. اروپا خود را ميان آزمايشی ميبيند
که در انتهای سرزمين و فرهنگی که از آن او بزرگتر است، قرار گرفته است.
چگونه می توان يک چنين فرد اروپايی را که در باره وطن خويش اينقدر دور از
تعصب سخن می گويد بخشيد....!!!؟
شاه دستور داد که اين فرانسوی را که جرات کرده است خود را نخست انسان
و سپس فرانسوی بداند، حق ندارد قدم به خاک فرانسه بگذارد.
له ديس يک پناهگاه موقتی بود که در ۱۷۵۸ به فرنه تبديل شد که در سر حد
ميان فرانسه و سويس بود. در اين زمان بود که فرنه پایتخت معنوی جهان گرديد.
مکاتبات با وی بسيار وسيع بود. از هر گونه و از هر طبقه مردم به وی نامه
می رسيد. يکی از شهرداران آلمان نامه ای به وی نوشته و درخواست کرده بود
که ( محرمانه بگو ببينم خدايی هست يا نه !؟) و خواهش کرده بود که جواب را با
قاصد بعدی بفرستد. گوستاو سوم پادشاه سوئد، مفتخر بود که ولتر گاهی به
سوی شمال نيز نظر می اندازد و به ولتر گفت که اين امر بزرگترين مشوق مردم
شمال خواهد بود. کريستيان هفتم، پادشاه دانمارک، از او معذرت خواست که
نمی شود همه اصلاحات را يکجا عملی کرد. کاترين دوم، ملکه روسيه، هدايای
عالی برای وی می فرستاد و مکرر با او مکاتبه ميکرد و اميدوار بود که اين امر
مزاحمتی برای ولتر ايجاد نکند.
فردريک کبير نيز باز هم به سوی ولتر آمد و به وی چنين نوشت: .....من شما
را لطيفترين قريحه و استعدادی می دانم که روزگار زاييده است. شما می توانيد
در يک آن هم سرگرم کنيد و هم تعليم دهيد . شما فريبنده ترين و جاذب ترين
موجودی هستيد که من ميشناسم و می توانيد خود را در نظر هر کسی که
بخواهيد محبوب سازيد. خلاصه شما اگز بشر نبوديد کامل بوديد.
ايمان ولتر به زندگی به دليل زندگی ای که پشت سر گذاشته بود سست شد.
زلزله ليسبون آمد و برداشت کشيشان از اين مسئله اين بود که مردم آنجا تاوان
گناهانشان را پس میدهند، و ولتر بسيار بر آشفت. شعری نوشت و بعد از آن
جنگ های هفت ساله پيش آمد که آن را جنون و خود کشی می ناميد.
ژان اک روسو به شعر ولتر در مطبوعات پاسخ داد و در اين پاسخ روسو گفته
بود : مردم خود مسئول بدبختی های خوشتنند؛ اگر ما به جای شهرها در مزارع
زندگی ميکرديم اينهمه در زلزله طعمه مرگ نمیشديم؛ اگر در زير آسمان باز
به سر می برديم سقف خانه ها بر سر ما فرو نمی ريخت. ولتر از اينکه اين اعتقاد
عميق به عدل الهی اينهمه در ميان مردم رواج پيدا کرده، به حيرت افتاد و از اينکه
اين دون کيشوت نام او را لجن مال کرده است سخت برآشفت و بر ضد روسو
( وحشتناک ترين اسلحه معنوی را که انسان به کار برده است، يعنی طعن و
نيشخند ولتر را به کار برد. در سال ۱۷۵۱ در ظرف سه روز کتاب ( ساده دل ) را
نوشت.
آناتول فرانس می گويد: قلم در انگشتان ولتر ميخندد و می دود.
ساده دل چنانکه از نامش معلوم است، جوانی ساده و متقی بود. او پسر يکی
از اعيان توندر تن تورخ واقع در وستفاليا و شاگرد پانگلوس دانشمند بود :
پانگلوس معلم طبيعيات و ما بعد طبيعيات و کائنات جو و اسطقسات....
بود. او می گفت که به ثبوت رسيده است که هر چيزی برای هدف و
غايت بهتری ساخته شده است... مثلآ دماغ که اينجور ساخته شده
فقط برای گذاشتن عينک است... ساق پا برای نگه داشتن جوراب است.
سنگ ها برای ساختن قلعه ها آفريده شده اند. خوک برای آن خلق شده
که ما سرتاسر سال از گوشت آن معده خود را پر سازيم. پس کسانی
که می گويند هر چيزی در اين جهان نيکوست راه خطا پيموده اند؛ بايد
بگويند که هر چيزی به بهترين نحو ممکن ساخته شده است.
ماجرای کانديد شرح و تفسير مسخره آميزی است از الاهيات قرون وسطا و
خوش بينی لايب نيتز.
پايان ساده دل: پانگوس روزی به کانديد گفت : يک سلسله حواث به وقوع
می پيوندند تا به بهترين وجه ممکن منتهی شوند: اگر شما از قصر عالی
خود دور نمی افتاديد،.... و از محکمه تفتيش عقايد فرار نمی کرديد و به
امريکا نمی رفتيد،..... و طلای خود را از دست نمی داديد،.... نمی توانستيد
به ترکيه بياييد و مربای بالنگ و پسته بخوريد.
کانديد در پاسخ گفت: تمام اينها درست است ولی بگذار به کار زراعت
خود برسيم.
اشتهار و رواج کتابی مانند ساده دل که به همه مقدسات بی احترامی کرده بود
می تواند روحيه آن عصر را به ما نشان دهد. فرهنگ و معارف عالی دوره لويی
چهاردهم ، علی رغم سخنان پر طمطراق کشيشان ياد داده بود که چگونه بايد
سنن و اصول عقايد را ريشخند کرد.
شکست اصلاحات مذهبی در فرانسه برای فرانسويان ميان کفر و ايمان راهی
نگذاشت؛ و هنگامی که افکار مردم آلمان و انگليس به تدريج بهسوی تطور
مذهبی می رفت، افکار مردم فرانسه ناگهان از ايمان آتشينی که موجب قتل
عام پروتستانها گرديد به کينه سردی مبدل شد که لامتری و هلوسيوس و
اولباک و ديدرو به مذهب پدران خود پيدا کردند.
اولباک می گويد: ( اگر به مبدا برگرديم، خواهيم ديد که جهل و ترس، خدايان را
بوجود آورده است، خيالبافی و هواخواهی و فريبکاری آنها موجب شده است
که اين خدايان مورد پرستش قرار گيرند؛ ساده دلی و زودباوری مردم آنها را حفظ
کرده است؛ عادت موجب احترام آنها شده و سلاطين و روحانيون برای آنکه از
جهل مردم استفاده کنند از آن حمايت کرده اند.)
ديدرو می گويد: ( مردم هرگز آزاد نخواهند شد مگر آنگاه که سلاطين و کشيشان
هردو به دار آويخته شوند.) ( زمين وقتی حق خود را به دست خواهد آورد که
آسمان نابود شود.)
تولوز هفتمين شهر فرانسه است که از فرنه چندان دور نيست. در زمان ولتر
کشيشان کاتوليک در آن شهر حکومت مطلقه داشتند. ديوارهای شهر از نقاشی
هايی که به ياد بود نسخ فرمان نانت کشيده شده بود، مزين بود و مردم شهر
روز قتل عام قديس بارتولومايوس را مفصلآ جشن می گرفتند؛ هيچ فد پروتساتان
در تولوز حق نداشت قاضی و طبيب و دوافروش و عطار و کتاب فروش و صاحب
مطعبه گرد؛ هيچ کاتوليکی حق نداشت يک فرد پروتستان را خادم خود کند يا
به کشيشی بگيرد. در سال ۱۷۴۸ زنی به علت آنکه مامای پروتستان آورده بود
به پرداخت ۳۰۰۰ فرانک جريمه محکوم گرديد.
در سال ۱۷۶۵ جوانی شانزده ساله به نام لابار به تهمت اينکه تصوير عيسی را
بر صليب پاره کرده توقيف شد و تحت شکنجه قرار گرفت. وی به گناه خود اقرار
کرد، به همين جهت سرش را بريدند و جسدش را در ميان کف زدن مردم در آتش
سوزاندند. نسخه ای از قاموس فلسفی ولتر هم در خانه او پيدا شده بود که به
آتش انداخته شد. اين نخستين بار بود که ولتر در زندگی خود واقعآ جدی شد !!؟
ولتر همان کار را کرد که بعد ها زولا و آناتول فرانس در قضيه دريفوس کردند؛ اين
بيدادگری او را تحريک کرد و پس از آن تنها اهل ادب نبود بلکه مرد عمل نيز شد.
فلسفه را کنار گذاشت و به جنگ پرداخت، يا به عبارت بهتر فلسفه را به يک جنگ
پايان ناپذير داخل کرد. در اين ميان هر تبسمی را که بر لبان من ظاهر می شد،
يک جنات می دانستم و خود را سرزنش می کردم. در اين زمان بود که شعار معروف
خود را گفت : اين رسوايی را از ميان ببريد.
( کسی که آزاد خلق شده است چه حق دارد يک نفر مثل خود را مجبور سازد
که مانند او فکر کند..!؟ کهنه پرستی که با جهل و خرافات در هم آميخته است،
مايه بيماری تمام قرون و اعصار گرديده است.)
تمام جهان از فکر سرشار و نيروی عظيم اين مرد هفتاد ساله به تعجب افتادند.
در جايی ديگر می گويد: آن اشخاص خوش نشين و بيکاره ای که از دسترنج شما
مردم چاق و فربه شده اند و عرق جبين و فقر و تيره بختی شما مايه ی توانگری
و خوشبختی آنها گشته است، به خاطر به دست آوردن مريد و غلام با يکديگر
جنگيده اند؛ آنها تعصبات خانمام برانداز را به شما تلقين کرده اند تا بتوانند بر شما
حکومت کنند، خرافاتی که آنها به شما آموخته اند برای آن نيست که شما را از
خدا بترسانند، بلکه برای آن است شما از خود آنها بترسيد.
در مودر دعا می گويد: دعا نبايد بر پايه نقص قوانين طبيعت باشد، بلکه بايد بر
اساس قبول قوانين طبيعی که به منزله اراده ی تغيير ناپذير خداوند است، صورت
گيرد.
در يکی از مقالات می گويد: من می خواهم وکيل من و خياط من و زن من به
خدا معتقد باشند، تصور ميکنم که در چنين صورتی کمتر مرا فريب خواهند داد
و کمتر از من خواهند دزديد. اگر هم خدايی وجود نداشت لازم بود که آنرا بسازند.
من به سعادت و زندگی بيشتر از حقيقت ارزش ميگذارم.
اين عقيده که در بحبوحه ی عصر روشنگری فرانسه ابراز شده است، مقدمه
عقايد ايمانوئل کانت است که در دوران های بعد با روشنگری مبارزه کرد؛ ولتر از
خود در برابر دوستانی که منکر خدا بودند، با ملايمت دفاع ميکند؛ در ماده (خدا)
در کتاب قاموس فلسفی اولباک را مخاطب قرار می دهد و می گويد: شما
خودتان می گوييد که عقيده به خدا... عده ای را از ارتکاب جنايات بازداشته است؛
تنها همين برای من کافی است. شما می گوييد مذهب موجب جنايات بيشماری
گرديده است ولی بهتر است که به جای مذهب خرافات بگوييد، زيرا فقط خرافات
است که بر اين کره تبره بخت حکومت ميکند. خرافات مانند افعی به دور مذهب
پيچيده است، ما بايد سر اين افعی را بکوبيم بی آنکهصدمه ای ه دين برسانيم.
او از جنگ بيشتر از هر چيز نفرت داشت. ( جنگ بزرگترين جنايت است، ولی هر
مهاجمی برای توجيه حمله خود بهانه معقول و ظاهر فريبی می تراشد.) ( قتل
غدغن است، زيرا قاتل را به مجازات می رسانند مگر آنکه به صدای شیپور و طبل
عده کثيری را بکشند.)
در قاموس فلسفی در زير کلمه انسان، يک فکر کلی درباره انسان اظهار ميکند
که وحشت آور است: بيست سال لازم است تا انسان از مرحله نباتی و حيوانی
بگذرد و به سن عقل و بلوغ برسد و خود را حس کند. سی قرن ديگر لازم است
تا انسان کمی از ساختمان خود خبر دار شود. يک دوران بی پايان ابدی لازم است
تا انسان بتواند مسائل مربوط به روح خود را دريابد. ولی برای کشتن او فقط
يک آن کافی است.
او انقلاب را به عنوان يک درمان قبول ندارد و می گويد: من از همه مردم متنفرم:
وقتی که توده مردم شروع به استدلال کنند، همه چيز از ميان می رود.
اگر يک شبهه و خطای قديمی در ميان مردم ثابت و مستقر گردد سياست از آن
به عنوان يک دهنه ای که برای دهن مردم ميگذارد، استفاده ميکند، تا آنکه خطا
و خرافه ای ديگر بيايد و جای آنرا بگيرد. در اينجا نيز سياست از آن همان استفاده
را خواهد کرد که از اولی ميکرد.
مباحثه های بسيار زيادی بين ولتر و روسو وجود داشت و با اينکه ولتر به شدت
با طرز فکر روسو مخالف بود، گفت: من يک کلمه از آنچه تو می گويی قبول ندارم،
ولی تا دم مرگ برای اينکه تو حق گفتن سخن خود را داشته باشی، مبارزه
خواهم کرد.
در اين ميان، اين حکيم خندان پير باغ خود را در فرنه می کاشت و می گفت:
اين بهترين چيزی است که ما در اين دنيا می توانيم بکنيم. او می خواست عمر
درازی بکند: ترس من از اين است که نتوانم خدمتی انجام دهم.
در سال ۱۷۷۰ دوستان او سهامی برای برپا ساختن مجسمه نيم تنه ی وی
ترتيب دادند، توانگران نمی بايست بيشتر از يک ريال بدهند.
هنگامی که سگ محبوب او بله-بون او را می ليسد، می گفت: زندگی مرگ
را می ليسد.
ئدر هشتاد و سه سالگی ميل شديدی پيدا کد که پيش از مرگ پاريس را ببيند.
او رفت و چنان از او استقبال کردند که از پادشاهی می کردند.
در ميان استقبال کنندگان بنجامين فرانکلين هم به چشم می خورد که پسر
بزرگ خود را آورده بود تا ولتر در حق او دعايی کند. دستی بر سر پسر کشيد و
سپس به او گفت؛ خود را وقف خدا و آزادی کن.
چنان ناخوش بود که کشيش را برای او آوردند، ولتر پرسيد: که تو را فرستاده
است !؟ کشيش در جواب گفت: خدا خودش فرستاده. ولتر پرسيد: کو اعتبار
نامه ات!؟ کشيش بدون اخذ غنيمت برگشت. ولتر در متنی که در پايان عمر
نوشت چنين گفت: من در حالی می ميرم که خدا را می پرستم؛ دوستان خود
را دوست می دارم و به دشمنان خود کينه ای ندارم و از خرافات بيزار و متنفرم.
( امضا) ولتر ۲۸ فوريه ۱۷۷۸ .
با آنکه ناخوش و افتان و لرزان بود او را به آکادمی بردند. جمعيت کثيری به هيجان
تمام درشکه ی او را در ميان گرفته بودند و از درشکه بالا می رفتند و نيم تنه ی
گرانبهای او را که کاترين ملکه انگلستان فرستاده بود برای يادبود می بريدند و
می بردند. در آکادمی پيشنهاد کرد که در کتاب فرهنگ فرانسوی اصلاحاتی به
عمل آيد و با شور و هيجانی مانند شور جوانی پيشنهاد کرد که خود اصلاح حرف
A را بر عهده بگيرد. در آخر جلسه گفت: آقايان، من از شما به نام الفبا تشکر
ميکنم. رييس جلسه در جواب گفت: ما از شما به نام حروف تشکر می کنيم.
وقتی که اين شيخ پير عالم ادب روی به خانه نهاد، تقريبآ با مرگ روبرو شد؛
فهميد که ديگر قوای او به آخر رسيده است و تمام اين نيروی شگفت انگيزی را
که طبيعت در اختيار او گذاشته بود و شايد پيش از آن به کسی نداده بود، مصرف
کرده است؛ همين که حس کرد زندگی از او می گريزد، به مبارزه پرداخت، ولی
مرگ بر همه کس حتی ولتر پيروز می گردد، مرگ او در سی ام مه ۱۷۷۸ بود.
از دفن او در قبرستان مسيحيان پاريس ممتنعت کردند. دوستان او، وی را در
درشکه ای نشاندند و چنين وانمود کردند که نمرده است و وی را به بيرون از
شهر بردند، در سلير کشيشی را ديدند که می دانست نوابغ از قوانين مستثنی
هستندو اجازه داد که جسد او را در مکتن کقدس دفن شود.
در سال ۱۷۹۱ مجمع ملی انقلاب پيروزمند فرانسه لويی شانزدهم را مجبور کرد
که اجازه دهد که جسد ولتر به پانتئون آورده شود. بقايای اين شعله بزرگ با
جلال عظيمی که صدهزار نفر در آن شرکت داشتند و ششصدهزار نفر ديگر در
کوچه ها و خيابان ناظر آن بودند با پاريس آورده شد. بر بالای تابوت او اين کلمات
را نوشته بودند: او ذهن بشر را تکان داد و برای ما آزادی تهيه ديد.
بر بالای سنگ قبر او فقط اين سه کلمه نوشته شده است :
اينجا ولتر خوابيده است.
امروز روز ۳۰ ماه می سال ۲۰۰۶ ميلادی است. سالروز وفات ولتر.
اين متن را به جهت بزرکداشت و تجليل از مقام وی نوشتم که تمامآ برگرفته
از کتاب تاريخ فلسفه اثر ويل دورانت است.
دليل ديگر به اين جهت است که شباهت بسيار زيادی بين عصر روشنگری
فرانسه و شرايط کنونی کشور ما وجود دارد.
اميد که توانسته باشم تاثيری هرچند ناچيز و يا قدمی هرچند کوچک برداشته
باشم در جهت پيشرفت و تعالی......
اين رسوايی ها را از ميان ببريد...........!!!!!